|
باران |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
سميه و حنانه نويسنده هاي
حنانه و سمیه
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
لینک دوستان
معلوم
yakamoz(مريم جوون)
چرا عاشق نباشيم
وبلاگ جوانان ايرانی با نويسندگانی از سراسر ايران
ديوونه خونه
نرسيس و تهمينه
من و آتوسا
زوج شيک پوش
کلامی برای با تو بودن
دلخسته تنها
سميه و الهام عزيز
وبلاگ مريم عزيزم
ارزوی محال
يه جای خوب
يادگاری های يک درخت
قصه کهنه کتاب
غريب آشنا**معلم؛عشق؛دانشجو
مردونيوس
يادداشت های شخصی من
وبلاگ رويا ی عزيزم
شاخه ياس
خشت خشت دل
لارس يکی ديگه از جوانانيهاا
گلبانگ اقای هنر
بچه های با حال نجف آباد
اشک خدا (محسن)
من و زندگی(تايماز)
بزدل شجاع
اياهو(ساقی عزيز)
دختر نيمه شبهای تاريک(حنانه جووون)
فرناز عزيزم
وبلاگ تارا جون
رقص مرگ
نوشته های يک خبرنگار
سکوت
شايد هرگز نباشيم
سلی و سام
از سيب...تا نصيب..
دل نوشته ها
دلم برات تنگ شده
وبلاگ خود خود مجهول
الفبای عشق
جايی برای نوشتن
ابری تر از پاييز
عشقولانه
نويسنده ی ديوانه
نيلوفر عزيز
غريب اشنا
الهه عزيزم
ح ـ زينتی
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
لینک امروز
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
بعد هر سلام......... حالا وقته رفتنه(سميه و حنانه)
حسرت همیشگی...
حرفهای ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی... وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی ، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود!
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود...!!!
سميه: سلام دوستاي هميشه همراه
خوبين؟ خواهر بزرگترم و بايد اول من شروع كنم. ايندفعه هر دو اومديم برا آپ و خدا حافظي. اومدم بگم ممنونم اين مدت همراهمون بودين،ممنون تنهامون نزاشتين. بعد چند ماهي كه تو اين وب گذرونديم و نوشتيم الان ديگه وقتش رسيده اينجارو بازنشسته كنيم!و خودمون رو از لحاظ باران. هر چند وباي ديگه اي بزنيم هرچند جاهاي ديگه اي مشغول بشيم اما،باران يه چيز ديگه س برامون. از همين يه نقطه شروع كرديم روزاي خوبي داشتيم. شمام چه خوب بوديم ،چه بد بوديم بگذرين ازمون! البته نه اينكه از يادتون بگذريم ها! هر چند بهتون نتونستم سر بزنم اما هميشه شما شرمندم كردين.ممنونم ازتون. راستش بعد بستن باران ميخوام يه مدت دو راز وب نويسي باشم. هر چند حنا اصرار ميكنه وب جديد رو باز دوتايي ادامه بديم اما من براي شروع سال آخر احتياج به يكم استراحت دارم به خاطر اون ميخوام از اينجور جاها دور باشم. خودم كه تصميم دارم اگه شد يه وب جديد بزنم. ديدين بعد تموم شدن امتحاناي ترم تابستانيم با يه وب جديد به قول حنا خراب شدم سرتون! حالا تا اون روز،ببينم چي پيش مياد. به هر حال،هر جا باشم هميشه به يادتونم و براتون بهترين آرزوها رو دارم.
حنانه: سلام علكووووم گلاي خوب خدا
حال شوما چطورياس؟ خوبه؟ خب منم كه خواهر فسقلي بايد آخر آپ رو بكنم. يادش به خير انگاري همين ديروز بود كه شبونه با آبجي اينجا رو راه انداختيم! روزاي خوبي بود. برا خودش يه نمه اضطراب،تشويش و... داشت(الان دارم اعتراف ميكنما) خب اول كاري بود ديگه.... آخي با همين دوتا دستام اولين تايپارو كردم.ببينين با همين دوتا(اوا شما كه دستام رو نميبينين!!!) راستش بعد اينكه اينجارو راه انداختيم من هميشه تو دلم ميگفتم و تصميم داشتم كه اينجارو درست روز تولدش ببنديم! نيمخواستم بيشتر از يه سال طول بكشه،چرا؟ نميدونم اما يه سال نه بيشتر! اما خب طوري شد كه تصميم گرفتيم چند ماهه اينجارو ببنديم(آي كه چقدر بدم مياد ملت واسه وبلاگاشون ميگن مثل يه بچه اينجارو بزرگ كرده بوديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)باران برامون كلبه ي سبز بود چون اهالي سبزي هم مهمونش بودن! اين چند ماهه همراهمون بودين،لفط كردين اين هـــــــــــــــــــــوا... ممنونيم ازتون يه دنيا... راستش از اول قرار بود آبجي خاتون بياد تو اون يكي وب بنويسه اما خودش ميگه فعلا يكم به استراحت احتياج دارم..ميدونم چقدر سرش شلوغه و وقت نميكنه...پس... چسبندگي رو يه نمه كم ميكنم... و منتظرش ميمونم كه ببينم چه گلي ميزنه به سر نت! يا وب تنهايي يا همراه خودم(چه شود)..فعلا كه بهتره به من نگاه نكنه و بشينه سر درس و مقشش!(واي من شنبه امتحان دارم ماماااااااااااان!!!!!!!) نه اينكه سركار سال آخرن ولي من بدبخت هنوز سه سالي راه دارم!!! به خاطر اون من وقت آزادم اين هـــــــــــــواس!!!!!!!!!!!!!! به هر حال شوما يه دعا زير لب بكن براش و برام!... اشكال نداره هر جا هست و هر كاري ميكنه موفق باشه. اما بايد رو قولي كه به من داده بمونه! خب ديگه بسه از همتون بازم ممنونم تو اين مدت همراهمون بودين و تنهامون نزاشتين.براتون ميخوام از اون بالايي هر چي خوبيه.
سميه و حنانه
دوستون داريم چون خيلي گلين اما نه به گلي خودمون!!!!
هر چي آرزوي خوبه مال تو
سکوت شب.......(حنانه)
من در شبی خیس و آرام
نگاهم به آسمان است
و در حیاط تکیه داده ام به درختی که برگهایش از نم باران جان می گیرد
سر تا پا خیس از بارانم
ببین شبنم تنهایی چشمان خسته ام را
بی شک امشب پر از دردم
وجودم حال خوبی ندارد
این دل فقط تو را می خواهد
ولی این تو ، وجود ندارد
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ - حنانه و سمیهباران(سميه)
قطره قطره بارون و
اتاق تاريك
من و روياي تو و يه راه باريكه
ترانه ساختم
تو قمار عاشقي تورو باختم
خاطره خاطره
خاطراتو نميخوام
خاطره خاطره
خاطراتو نميخوام
خاطره خاطره خاطراتو نميخوام
توي نيمه هاي شب باز پريشون
عشق من عاشقتم بزار بمونم
تو جووني قسمتم شد غم و غصه
دردمو به كي بگويم
زندگي رو نميخوام اره ديوونم
سلام بچه ها..خوبین؟ بالاخره تلاشهای من و حنانه نتیجه داد ای ول به خودمون هوای هردو وب رو داشته باشین ها حنانه رو گیر انداختم اینجارو راه انداختیم ولی فعلا از اون که خبر نیست من اپ کردم
سلااااااااااااامی دوباره..(سميه)
سلام دوستاي خوب


خوب هستين؟ خوش ميگذره؟ بالاخره بعد20 روز و حل مشكلمون برگشتيم .دلمون تنگ شده بود براتون خيلي. البته اينم بگم فعلا من برگشتم حنانه تا چند روز ديگه خودشو ميرسونه حتما(رياستم موقته
) حنانه باز چشت رو دور ديدم
. بعد چند روز مياد و باز اينجا رو ميزاره رو سرش(كجا رو نزاشته ر وسرش به من نشون بدين) خداحافظي به خواست من با اون بود و سلام دوباره با من. بعد سلام دوباره ميخوام برم سراغ يه شعراز فروغ...
پرنده گفت: " چه بويي،چه آفتابي، آه!
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت. "
پرنده از لب ايوان
پريد،مثل پيامي پريد و رفت
پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمي شناخت
پرنده روي هوا
و برفراز چراخ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه مي كرد
پرنده،
آه،
فقط يك پرنده بود.
برا اپ ايندفعه اينم بگم وتموم كنم.. تايماز منو به بازي آرزوها دعوت كرده بود كه5 تا از آرزوهامو بايد ميگفتم كه الان ميگم و از اونجايي كه آرزو بر جوانان عيب نيست پس...
آرزو دارم كه بتونم زبان رو تا excelent ادامه بدم
بتونم تو اين آشفته بازار يه شغلي پيدا كنم
يه سفر به تركيه برم
بتونم يه ورزش رزمي رو ادامه بدم(آي بزن بزن دوست دارم)
بتونم از نزديك Alen Delon رو ببينم
خب اينم از اين..موند دعوت 5 نفر باراين بازي كه اينجاش رو از حنانه كمك گرفتم .از اونجايي كه اكثر بچه ها به اين بازي دعوت شدن كارمون مشكل تر بود آخر سر قرعه به نام شما 5 نفر افتاد..
مريم(دختر خاله و عموي عزيزم)،الهه عزيز،لارس عزيز،هاني و سكوت عزيز(ازاونجايي كه فكر نكنم شما تو وبلاگتون راجع به اين مطلب آپ كنين مي تونين تو قسمت نظرات ما آرزوهاتون روبنويسيد.حنانه هم كه قبلا به اين بازي دعوت شده اينكارو ميكنه).. خلاصه اينكه آرزوهاتونو بگين كه ما كلا كنجكاويم
کویر همیشه تنهاست پس تو باران باش و بر کویر ببار

پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - حنانه و سمیه
امروز زندگی رو آغاز کن..(حنانه)
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني،اگر چيزي نخواهي
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدر داني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي كني
زمانيكه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكرار بروي...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت بر تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند
دوري كني...
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با شغلت،يا عشقت شاد نيستي،آنرا عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي، اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يكبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي...
امروز زندگي رو آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري...
شادی را فراموش نكن!
Pablo Neruda
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ - حنانه و سمیه
تاريکيه دنيا..(حنانه)
دنيا ديگه واسه من تاريكه
زندگي كوچه راهي باريكه
اين منم از همه جا وامانده
آخر قصه ي من نزديكه
از همه مردم دنيا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
كوله بار بي نشوني ها ي من
توي آخرين سفر جا مانده
ش..ي..م..ا..ص..د..ر..ا..ع..ظ..م.. ن..ه..ا..و..ن..د
1. داريم به روز مادرم نزديك ميشيم... به خاطر اون اول ميخواستم برا اين روز آپ كنم ..اما وقتي داشتم به وبلاگ دوستان نگاه ميكردم رسيدم به وبلاگ سكوت عزيز كه ديدم اون آپ كرده ..خيلي خوشم اومد از آپش به خاطر اون گفتم لينك وبلاگ اونو بزارم تا شمام اونجا بخونين.. شايد يكي از جاهايي كه مطالبش آرومم ميكنه وبهم اميد ميده وبلاگ سكوته..آخه اينجور مطالب هميشه بهم نيرو ميدن..هميشه.. سكوت عزيز ممنون بابت نوشته هات... http://www.paeizman.blogfa.com/
2. مامان روزت مبارك... دوست دارم خيلي خيلي خيليييييييي... به اندازه ي 10 تا انگشت بچگي ها... يعني يه دنيا
3. به خاطراين تصميم گرفتم اختصاصش بدم اين دفعه به حال و هواي به روزمون! تا مطلب به روز ترباشه!
4. اين آپا رو ميكنم و ميريم. تا كي ؟ نميدونيم ،هيچي نميدونيم... اگه ديدين بهتون سر نزديم نزارين به حساب بي وفايي... بزارين به حساب درگيري!
5. واااي كه اين سنتوره داره چه غوغايي ميكنه...
6. غروب...تو اتاق تك و تنها....
7. نميخواستيم دنيامون از بين بره ولي رفت...
8. نمي خواستيم به آرامي آغاز به مردن بكنيم... اما الان داريم ميكنم... نشد..نشد.. اين نوشته رو گذاشتم تا هم شما ازش استفاده بكنين ..هم خودمون تا وقتي پاي نوشته ها ميشينيم حرفاي پابلو رو بخونيم شايد كمكي بهمون بكنه تو اين شرايط...
9. امروز روي صورت هميشه خندونم يه خراش سرگشاده ي غم نشسته/خنده هاي الكي رو مثل يه دروغ گنده روي صفحه ي فكرم نقاشي كردم
10. واااي كه چقدر دلم برا اين اشكا تنگ شده بود.. بعد يه مدت...
11. دوستون داريم خيلي زياد... هميشه به يادتونيم ... باران(ما) رو تنها نزارين.. اينجا خونه ي من وآبجيه.
... (حنانه)
حالا بغض تنهايي
حسرت نگفتن را مي شكند
افسوس كه شب من
رنگ طلوع ندارد

نفس هايم كال كال است و چشم هايم بي فروغ تر ا زهميشه زل زده به علف هاي نيمه جان انتهاي جاده!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - حنانه و سمیه
نميشد به يه چيز ديگه بخندين نه به ابروی رفته ی من!!!!(حنانه)
سلام علكووووم.... خوبين شما؟؟؟ چه خبرا؟؟؟ روزگار خوش ميگذره؟! بعد يه مدت ، تايپ كردن ميچسبه! اونم واسه مني كه وقتي ميشينم پاي نوشتن و تايپ اگه كسي نباشه منو از اين كليدا جدا كنه ديگه واويلا ميشه!.... وييييييييي نگو... اونم فجييييع... خب تا اونجايي كه يادمه بچه مثبت گل گلاب دعوتم كرده بود به يه بازي ..اونم چي؟ سوتي بارون! من اگه شانس داشتم چرا رو دستام بودم! آخه آدم عاقل مياد دستي دستي آبروي خودشو ببره؟! (شوخيدم ها فاطمه جان،ممنون خانومي كه من ويادت نرفت) هااا..از اونجايي كه من متعلق به ملت و دوستان هستم! به خاطر شاديه شما هم كه شده دست به كار ميشم... ولي نميدونين چه عذايي گرفتم
آخه ميدونين چيه؟ هرچي به اين مخه فشار آوردم آنچنان سوتي يادم نيومد... رفتم سراغ مامانم ازش پرسيدم كه اونم بد تر از من هيچي يادش نيومد... البته اين نشونه خوبيه هاا اينكه من هميشه حواسم جمعه و ضايع بازي ندارم
اما خب يكي دوتا ماجراي خنده دارسوتي گونه برام اتفاق افتاده كه ميگم فقط برا بعضي هاشون يكم تصوير سازيتون رو به كار بندازين!!!گفتم ها سوتي گونه نه سوتي اگه نخنديدين به من يكي ربطي نداره!... ولي خودمونيم ها اگه ميگفتن پته رواز زير آب بياريم روي آب با كي ها چه ها كه نميكردم
..حالاايندفعه عجالتا برو كه رفتيم!
از همون دوران شيرينه كودكي بنده بسي فراوان دوست داشتني و بسي فراوااااان زلزله تشريف داشتم... سالاي اولي كه ميرفتم مدرسه هميشه وقتي مامان مي اومد واسه تحقيقات در پي درس خواندن بنده! معلممون ميگفت دختر خيلي خوبيه درس ميخونه مودبه..فقط ! آها فقط...انگاري رو نيمكتش ميخ داره يه لحظه هم نميتونه بشينه سر جاش
همش سر پاس!
وقتي بزرگتر شدم شيطنتام بزرگتر شدن..تكامل يافتن ديگه.. شيطنتام تو چشم نبودن حواسم رو بيشتر جمع ميكردم... سال سوم دبيرستان بودم كه ناظممون اومد كلاس واسه دادن انظباط ! برگشت گفت انظباط همتونو از 18 ميگيرم..كلاس شما تو مدرسه از لحاظ زرنگي و شلوغي اسم در آورده.. درس ميخونين وظيفتونه من كار ندارم اما شيطنت نه.. معلمارو عاصي كردين! همه شروع كردن به داد و بيداد كه خانوم چرا ؟ و از اين حرفا....اما من همين جوري بي خيال نشسته بودم سر جام و بهشون ميخنديدم چون مطمئن بودم انظباط من 20 ..آخه منو ناظم كه در حال شيطنت نديده بود... همين جوري كه داشتم بهشون ميخنديدم.. برگشت گفت..حرف نزنين حرف نزنين كه امامتون حنانه س اونم مدام توي سالنه!
ويييييييي لو رفتم اين كي منو ديد
اين بود كه همه خودشونو يادشون رفت و شروع كردن به خنديدن به من... ضايع شدم اساسي ها
... اونقدر گفتم و گفتم كه آخرش.. آخرش 20رو گرفتم
يادش به خيروقتي داشتم اين ماجرا رو برا دختر داييم تعريف ميكردم اونقدر خنديده بود كه نگو..بعد برگشته بهم ميگه خوبه تو اين كارو كردي وگرنه من ميشستم ميزدم زير گريه كه آبروم رفته پيش همه! چند سال پيش بود... داشتم تو خيابون ميرفتم... خواستم از روي پل بگذرم كه وقتي پام روگذاشتم روي پل... واااايييييييي پله كه لبش ترك خورده بود ريخت .. ديگه بقيه ش رو خودتون حدس بزنين
چي شد؟ چه طور شد؟ حنانه رو پل ولو شد! 
آره ديگه..وقتي به خودم اومدم.. بدون اينكه سرمو بلند كنم لباسام رو يه تكوني دادم و زود با چادرم خودمو پوشوندم! كه اگه آشنايي بود منو نشناسه
بعد تندي از اونجا رفتم و وقتي رسيدم به اونور خيابون چادر رو ول كردم و خودم رو كامل نظييييف نمودم بعد به راهم ادامه دادم! هوش رو دارين جون من
چيه بايد مثل دختر داييم ميشستم به زار زدن! 
چند سال قبل كه عقد دختر عموم بود، چند ساعت قبل رفتن مامان گفت موقع رفتن درارو قفل كنين كليدارو بدين بابا ممكنه لازمش بشه.. منم عجله! وقتي كارام رو تموم كردم زودي رفتم درارو قفل كردم و كليدارو گذاشتم بالاي در كه يادم نره كجا گذاشتمشون! كه وااااييييييي كليدا از بالاي در افتادن اون ور
آخه اين شانسه من دارم! رفتم به مامان گفتم كه اونم جوشي شد اساسي 
مجبور شدم ازبالاي در برم بالا و بپرم اونور تا كليدارو بردارم!
وقتي ميخواستم بپرم اونور..واااااااييييييي ديگه بقيه ش رو خودتون حدس بزنين.. همه جام درد گرفته بود..مامان از اون ور داد زد چي شد سرت خورد به جايي... برگشتم گفتم نه؟؟؟ چرا؟؟؟ خودم ميدونم دارم چيكار ميكنم من خوبم
اما اونكه نميدونست من همه جام كوفته شده بود 

يه بار كه درس عربي داشتيم
معلممون شروع كرد به درس دادن بعد اينكه درس داد شروع كرد چند نمونه از تمرينارو حل كردن تا ماها بيشتر ياد بگيريم... اين تا روي سوال رو ميخوند من جواب ميدادم.... همچين نميزاشتم توضيح بده نده ميگفتم..يا بهتر بگم ميتاختم! اونم من اونم چي عربي
همچين خوشم اومده بود كه نگو... برگشت گفت از گام به گام نوشتي؟؟؟ من با كمال پررويي گفتم نه آقا از خواهرم پرسيدم اون جواباشو گفته
اونم از اون حاضر جواباش بود و خودشم آشناي خانوادگي
برگشت گفت خب خواهرت گام به گام محسوب نميشه؟ اون فقط كتاب نيست واييييييي كه كلاس چه وضعي بود
آخه ميدونين چيه، درد من اينه كه چند روز قبلش امتحان گرفته بود من گرفته بودم 16 اونم تو عربيه سال سوم شاهكار بود به خدا
(گفتم كه خرابكاريه عربيم همون سوم دبيرستان بود
) برداشته بود آقا به چه بزرگي نوشته بود.. چـــــــــــــــرا كـــــــــــــــــــــــــــــم ؟ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرااااااااا؟؟؟
اومدم ايندفعه تلافي كنم كباب شدم
اصلا عربي خوندن به من نيومده

اينم بگم... ميگم با اينكه نمره هام تو زبان و عربي خوب بود اما سال سوم دبيرستان اوج بدبختيه من تو اين درسا بود همون 16-15 كفايت ميكرد
با اينكه تو درسايي مثل رياضي و علوم هميشه نمره هام عالي بود... ميتونم بگم حتي رياضي رو آنچنان هم نميخوندم ولي هميشه نمره هام بالاي 18 بود.. ولي... ولــــــــــــــــــــــــــــي... ولي داره آخه.... تو اين دوتا درس سال سوم اوج (؟) من بود
مثلا تو همون سال سوم وقتيكه امتحان عربي و زبان داشتم... آبجي بيچاره تا ساعت2-3 نصفه شب نشست باهام كار كرد تا بلكه فردا با يه امتحان خوب مزدش رو بدم... بيچاره عجب خوش خياله! آخه ميدونين چي شد... وقتي كارنامه ها رو دادن من تو هردوشون گرفته بودم15...
آخر هوش بودم نه؟؟؟

.. واااااااااييييييييييييي خدايا شكرت.. كه شر اين عربي رو از سرم كم كردي ..چي ميشد شر زبانم از سرم كم ميشد

خب ديگه با يه حساب كتاب چوچولو پي ميبريم كه من تو سن سوتي هاي بچه مثبت و باران سنگين تر بودم... اوج فجيع بازيه من تو بزرگيم بوده

واما بچه هايي كه بايد خودشونو دستي دستي لو بدن 
به جونم(الو هيواااا كجايي؟؟؟)كوفته برنجي گل گلاب(رويااا) ، سحر نازم ،ذبيح عزيز، غريب آشناي عزيز(مينايي فر)
هر چي آرزوي خوبه مال تو
۲۷ خرداد!!!

سلام گلاي خوب خدا...خوبين؟؟؟ چه خبرا؟؟؟
راستش ازاونجايي كه امتحانا دارن شروع ميشن و وقتي برا آپ كردن ديگه نداريم تا تموم شدن اونا
.. وبازم ازاونجايي كه هميشه كاراي من برعكسه!
و بازم از اونجايي كه من نميخوام از بعضيا عقب بيفتم
... تصميم گرفتم اين آپ رو اختصاص بدم به يه تبريك پيشاپيش... اونم به دوتا از گلاي نازنين... آخه اون موقع نبيداها تا تبريك دروكرداها پس....
ميگما عجب ماهيه اين خرداد..عجب روزيه اين 27... خب بابا جو گير نشين دارم ميگم.. اهم... توجه فرماييد توجه فرماييد... در 27 خرداد... آبجي گله من و باران گله عزيزم... يه سال پير تر ميشن 
بابا تكامل...بابا بزرگتر.... اي ول.... تبريك دخملا... خب پيرترميشين ديگه چرا چپ چپ نگاه ميكنين!!! باشه حالا خودتونو ناراحت نكنين يه شعر براتون ميزارم يكم دلتون واشه
روبه روي من فقط تو بوده اي
من درست رفته ام
در تمام طول راه
دره هاي سيب بود و
خستگي نبود
در تمام طول راه
يك پرنده پا به پاي من
بال مي گشود واوج مي گرفت
پونه غرق درپيام ،نورس بهار
چشمه غرق در ترانه هاي تازگي
فرصتي عجيب بود
شور بود و شبنم و اشاره هاي آسمان
رقص عاشقانه زمين
زاد روز دل
ترانه
چشمك ستاره
پيچ و تاب رود....
تولدتون مبارك گلا
دوستون دارم خيلي
هاااا... همچين روزي باشه وسور داده نشه؟! پس هموتونو دعوت ميكنم به مهموني...اونم از نوع جديد... ميرين خراب ميشين سر صاحبان تولد! خودشون جور مهموني رو ميكشن اونجاش ديگه به من ربطي نداره... آها يه چيزي فقط يه لطفي بكنين سر راه كه مياين هركي واسه خودش يه كليك و آبميوه بگيره بياره.
.. بيچاره ها غصه ي پيري رو ميخورن ديگه بسه شما ها ديگه خرج رو دستشون نزارين
خب ديگه اين ماموريتم انجام شد... ديگه كاري نموند كه موند؟ نه نموند...خب تا بعد امتحانا..باباييييييييييي.... دوستون داريم چون خيلي خيلي خودمون گليم 




پایکوبی تا روز موعود ادامه دارد









پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - حنانه و سمیه
اينم آپ ايندفعه...سميه
سلام بچه ها خوبين؟؟ راستش نشسته بودم و داشتم به يه موضوعي فكر ميكردم كه با خودم گفتم بزار ببينم من و حنانه به عنوان دو تا خواهر چقدربا هم تفاوت و شباهت داريم به خاطر اين دست به كار شدم كه اينم شد يه آپ برا اين دفعه!
اونم سوال و جواباي كوتاه ...سميه قرمز و حنانه سبز
سلام: شروع زندگي اول از همه بنويس، سلاااااااااااااام... دوما، سلام ميكنم به بي صبري،به بيم باز نيامدن تو..سلام ميكنم به آفتاب و آرزوي آمدنت به همين سر به هوايي ساده!
فصل: بهار منم بهار
ماه: ارديبهشت بابا تفاهم منم ارديبهشت
دوست داري چند سال عمر كني: مهم نيست اونقدري لازمه
طلوع يا غروب: غروب كشتي منو بابا غروب
زندگي : زندگي يوسف گم گشته ايست كه فقط در ميان گم شده ها پيدا ميشود/ زندگي شرط عشق است و ناتمام كه فقط با مهر ومحبت پيدا ميشود
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمنديه ماست/هركسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود/ صحنه پيوسته به جاست /خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
اگه يه روز قرار باشه اونطوري كه خودت ميخواي عمل كني چيكارميكني:ميرم بالاي برج ايفل و فقط داد ميزنم سوار يه دوچرخه ميشم و تو شب زير بارون ميزنم به دل جاده
بازيگر: برادپيت، آلن دلن تو،من ،ما
شاعر: سهراب سپهري سهراب،فروغ
خواننده: ماهسن و سياوش اجالتا بنويس همون سياوش
مرگ: درمورد خودم خوب،درمورد ديگرون بد مرگ من روزي فرا خواهد رسيد/در بهاري روشن از امواج نور/درزمستان غبار آلود و دور/يا خزاني خالي از فرياد و شور
سكوت: موسيقي زنده ...... (سكوت كردم)
زمان: تفكر نگاه ميكنم به ساعت رنگ پريده و زمان و ثانيه شمار پير به دنيا مي آيم تا دركوچه ها شن بازي كنم!
بهترين حس دنيا: خوشبختي بنويس منم خوشبختي
بهترين و بدترين دوره ي زندگي: بهترين، دوره ي كودكي و بدترين دوره ي پيري
همين الان!
خودتو، تو يه كلمه توصيف كن: چند شخصيتي صنعت پارادوكس
وقتي جلو آينه ميري اولين كاري كه ميكني چيه: به چشام نگاه ميكنم لبخند ميزنم،خنده رو هيچوقت نبايد فراموش كرد
بهترين هنر: مينياتوروخوشنويسي هنر زندگي كردن و نقاشي
بهترين هديه ي خدا: مادر زندگي
اگه يكي بخواد بهت هديه بده دوست داري چي بده: كتاب فرهنگ و اصطلاحات زبان انگليسي
هرچه از دوست رسد نيكوست اما! بيشتر كتاب
رنگ: نارنجي و قرمز سبز سبزم ريشه دارم / من درختي استوارم
آرزو: آرزومه آرزومه... جو گير نشو اولا بعد هم... آرزو؟ اونطوري بشه كه قراره بشه و خوبه
سرنوشت: مبهم كي توان سرنوشت را ازسر،نوشت
بهترين موسيقي كه تا حالا شنيدي: ترانه بِلالم از ماهسن بارون
خدا: خداوند گفت به ياد داشته باش كه در مسيرعشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد اي عشق تو ايمان/ ازعشق تو بي جانم/اي مرهم دردانم/جانانه تو ،نازتكه
دوس داري روي سنگ قبرت چي بنويسن: نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد /نمي خواهم بدانم كوزه گرازخاك گلويم چه خواهد ساخت/ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد/گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي گستاخ و بي پروا بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو/ قلب من مي پوسد آنجا زير خاك
آخر آخرش چطوري بشه: خوب آخر آخرش اول بشه
يه جمله: پروردگارا، سرنوشت مرا خير بنويس تقديري مبارك تا در آن هر آن چه را كه تو دير مي خواهي زود نخواهم و هر آن چه را كه تو زود مي خواهي دير نخواهم
در خياباني بدون درخت،روزي خداوند پرنده اي به سراغم فرستاد،تا دوباره ثابت كند كه حواسش به من هست! و من نيز به نشانه قدرداني از آن لطف بي كران،آستين آن پيراهنم را هنوز نشسته ام!!!


